تبليغاتX
تلواسه های ماه تی تی


زندگی می کنم؛

گاهی به مرگ فکر می کنم،

پوچ می شوم،

می ترسم.

تو هستی؛

گاهی می ترسم،

پوچ می شوم،

می میرم.

***


پ.ن:


***نبودنت تکرار بیهوده روزمرگیه. روز م ر گ ی ه ! 

**** 

اینه که بی تو نباید، اینه که بی تو نمی شه

اینه که بین من و تو، بودن تو ناگزیره.

*****عطر مریم های مرجان تمام خونه را گرفته.

***

شعری از عباس معروفی


مرا با این بالش و این دو تا ملافه و این سه تا شکلات

روی میزت راه می د‌هی؟
می‌شود وقتی می‌نویسی
دست چپت توی دست من باشد؟
اگر خوابم برد
موقع رفتن
جا نگذاری مرا روی میز !
از دلتنگیت می‌میرم

وقتی نيستی
می‌خواهم بدانم چی پوشيده‌ای
و هزار چيز ديگر

تو بگو
چطور به خودم و خدا
کلافه بپیچم
تا بيایی؟

خنده‌های تو
کودکی‌ام را به من می‌بخشد
و آغوش تو
آرامشی بهشتی
و دست‌های تو
اعتمادی که به انسان دارم
...
چقدر از نداشتنت می‌ترسم ...

*خیلی پ ن:
از بخش نظرات مرجان وام گرفتم. 




+ نوشته شده در پنجشنبه 28 آبان1388ساعت 20:8 توسط ماه تی تی |

مرگ لابلای تار و پود زندگیمون ریشه داره!

به یاد نیکو خردمند، مادر بزرگ

و به یاد حسین پناهی

+ نوشته شده در چهارشنبه 27 آبان1388ساعت 10:18 توسط ماه تی تی

 

ممنونم از صاحب شبهای روشن که بینهایت برام ارزشمنده .

این ترانه و توضیحات ذیلش متن پیامی بود که از امین عابدین عزیز داشتم. با اجازه خودش و به پاس کلماتش همه را اینجا می گذارم.

****

چهل و نهمین ترانه


تو که هر ترانه را می فهمی
تو که دست خسته را می فهمی
تو که با نگاه رود همسفری
تو که از خود خودت عاشق تری

تو چرا شک می کنی؟
تو چرا شک می کنی؟

تو که با ستاره ها سر به سری
حتی از فروغ ما شاعرتری
تو که با عطر صدای عاشقت
از همه روزنه ها در گذری

تو چرا شک می کنی؟
تو چرا شک می کنی؟

لحظه ها ثانیه ای بی تو نبود
همه جا ، جای قدمهای تو بود
عکس تو ، تو حوض نقاشی ما
مثل آینه صاف و تازه بود
زندگی نمی تونه برنده شه
نمی تونه قد تو پر بکشه
وقتی که به آسمونها می رسی
آخه ماه در بیاد که چی بشه؟

تو چرا شک می کنی؟
تو چرا شک می کنی؟
تو چرا شک می کنی؟
تو چرا شک می کنی؟


*دل ترانه: در تاریخ 22/8/88 این جمله را می خوانم "گاهی دنیای به این بزرگی ، جایی برای بودنم نداره" و در تاریخ 23/8/88 این جمله را می خوانم "شاید بشه اعتراف کرد که یه جور زیادی دلم از دنیا به هم میخوره" هر دو جمله تا اعماق وجودم نفوذ می کنند و ناگهان ترجیع بند چهل و نهمین ترانه ام در ذهنم شکل می گیرد" تو چرا شک می کنی ، تو چرا شک می کنی" و ادامه ماجرا...

 

پ.ن:

لزومی نداره بگم این روزها بدجوری حالم خرابه و حتما با خوندن این ترانه می تونید حس کنید چه حالی بهم دست داد وقتی این سطرها را خوندم. بی نهایت ازت ممنونم امین عزیز. کلامی ندارم برای تشکر جز این نیم بیت حضرت حافظ

چگونه سر ز خجالت بر آورم بر دوست؟؟؟؟

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 26 آبان1388ساعت 13:39 توسط ماه تی تی |

خواستم بگویمت

روی پلک هایم که نشستی

اشتباه از من بود که خواستم این بار

از دیده هایم شعر بگویم


***

باور کن ژست نیست

زنی که کنج خانه نشسته 

با سیگار

قهوه اش را جرعه جرعه می نوشد

می خواهد دهانش را تلخ کند

برای طعم فردا...

+ نوشته شده در سه شنبه 26 آبان1388ساعت 0:53 توسط ماه تی تی |



غروب یکشنبه 

بیست و چهار آبان هرچقدر هشت هم که باشد

اینجا ایران است

و من 

در غروب بیست و چهار قرن ها

زنی هستم

که مرد نقاش ،

ابروهای کمان دختر آفتاب را دوست دارد...

اینجا 

....


+ نوشته شده در یکشنبه 24 آبان1388ساعت 17:48 توسط ماه تی تی |

گاهی دنیای به این بزرگی ، جایی برای بودنم نداره.

+ نوشته شده در جمعه 22 آبان1388ساعت 17:44 توسط ماه تی تی |

میدان را یک دور دویده ام

منتظر توام

درست روی خط

می خواهی پرچم را بالا ببری

یا شلیک کنی؟

از نفس بیفتم یا شروع شوم؟

منتظرم...

+ نوشته شده در سه شنبه 19 آبان1388ساعت 21:59 توسط ماه تی تی |



بعضی چیزا را حتی نمیشه تصور کرد



ادامه مطلب

+ نوشته شده در یکشنبه 17 آبان1388ساعت 20:42 توسط ماه تی تی




زبان شعر هم عصای موسای ماست. کسی را که دوست داریم براش شعر می گیم بهش تقدیم می کنیم.حرفامون را هم با شعر می زنیم چه کلی چه حتی برای کسی که دوست نداریم.

جدا از دو سه شعری که دوستانی از سر لطف - شبهای روشن و خرمگس- برای جمعی که من عضوش بودم گفتن، این اتفاق شاعرانه دوبار برای من افتاده. اولین بار فائزه شاکری عزیزم شعری برایم گفت که در یکی از پست های قبلی گذاشته ام و بار دیگر دیروز

جناب گرجی که همیشه سازه های شعرم مدیون نقدهای ایشان است یک دوبیتی را به لطف و مهر برایم نوشتند.

درست وقتی که داشتم شعری را برای دوست شاعرم مهدی علاقمند تمام می کردم.در ادامه هردو شعر را می گذارم.

****

تقدیم به مهدی علاقمند دوست ارزشمند شاعرم


کلاغ ها به مترسک ها نزدیک می شوند،

کلاغ ها با مترسک ها دوست می شوند،

کلاغ ها تمام مزرعه را نوک می زنند.

مزرعه دار،

لباس مترسکها را عوض می کند

آدم می شوند

و کلاغ ها....

تنها عقاب

به مترسک هایی که ماتیک زده اند 

می خندد...

****

دو بیتی ارزشمند جناب گرجی


من تشنه ای از قبیلۀ بارانم
آواره ترین شاعر پاییزانم
کوهی ز غزل به دوش دارم وقتی
تلواسه ای از ماه تی تی می خوانم


بی نهایت سپاسگزارم جناب گرجی

+ نوشته شده در شنبه 16 آبان1388ساعت 19:27 توسط ماه تی تی |



برای شانزدهم همیشه

میلادت مبارک


رمز مطلب به صورت اختصاصی ارسال می شود.



ادامه مطلب

+ نوشته شده در شنبه 16 آبان1388ساعت 1:3 توسط ماه تی تی |